امروز برایم روز عجیبی است می گویند شاید (عرفه ) است صبح زیبایی بود که گذشت
به اینجا پنا ه آوردم - در جستجوهایم این دوشعر زیبا از دو دوست - که شاید شرح حال بعضی ها باشد - شاید هم نه.... اما برایم خاطره انگیز آمد که با اجازه ی هر دو بزرگوار هم برای تبرک احساس دیگر دوستان و هم شوق و شور خودم - در آینه ی خاطرات و با امید به صبح که به تعبیر آن سید لبخند و مهربانی که گفت : (( الان نزدیک غروب آفتاب است و من صبح را دوست دارم )) این دو شعر را زینت بخش این پست می کنم .... تا یار که را خواهد و میلش به که باشد .
دو غزل از غلامرضا طریقی و میثم امانی
چه شک عجيبی به «داشتن» دارم
سعادتي ست تو را داشتن که من دارم!
کنار من بِنِشين و بگو چه چاره کنم؟
برای غربت تلخی که در وطن دارم؟
بگو که در دل و دستت چه مرهمی داری
برای اين همه زخمی که در بدن دارم؟
مرا به خود بفشار و ببين به جای بدن
چه آتشي ست؟ که در زير پيرهن دارم؟
به رغم ديدن آرامش تو کم نشده
ارادتی که به آرامش کفن دارم
مرا که وقت غروبم رسيده بدرقه کن
اگرچه با تو اميدی به سر زدن دارم!!
صبح روزی پشت در می آید و من نیستم
قصه دنیا به سر می آید و من نیستم
یك نفر دلواپسم این پا و آن پا می كند
كاری از من بلكه بر می آید و من نیستم
بعد ها اطراف جای شب نشینی هایمان
بوی یك سیگار زرمی آید و من نیستم
خواب و بیداری، خدایا بازهم در می زنند
نامه هایم از سفر می آید و من نیستم
در خیابان، در اتاقم، روی كاغذ، پشت میز
شعر تازه آنقدر می آید و من نیستم
بعد ها وقتی كه تنها خاطراتم مانده است
عشق روزی پشت در می آید و من نیستم
هرچه من تا نبش كوچه می دویدم او نبود
روزی آخر یك نفر می آید و من نیستم
(( بسیج مدرسه ی عشق است ))
شاید این جمله را بعضی ها بارها شنیده اند و بگذریم از این که این سخن زیبا از چه کسی است ... هفته ی بسیج است هر چند به تعبیر و تشخیص بعضی ها ما بسیجی نیستیم اما دوست دارم به بهانه ی هفته ی بسیج یاد و خاطره ی شهدا را گرامی بدارم
فراموشي
با ياد شهيد اسماعيل سياه بخش
وقتي كه نامت را مرور مي كنم
به ياد مي آورم
دوچرخه ات را
شتابت را
و مادر پير گوشه نشينت را
كه در ازدحام (نام و نان )
و در برهوت سرگرداني
به دنبال ستاره اش مي گردد
و پدرت را
كه بر عصاي بي كسي تكيه مي زد
و هر روز
مسير خانه تا قهوه خانه را
طي مي كرد
***
وقتي كه نامت را
به ياد مي آورم
به ياد مي آورم
روزي كه در انبوه نگاه ها ،
پا در ركاب نهادي
و روزي كه
بر موج دستها
يرگشتي
تا تنها خياباني كه بوي تو را مي داد
به نام تو
زينت كنند
و دريغ از آن همه شكوه
كه امروز
وقتي که نامت را
مرور مي كنم
نه دوچرخه ات را
به ياد مي آورم
نه شتابت را
و نه گوشه نشيني مادرت را
و نه بي كسي پدرت
و نه خياباني
كه به نام تو بود
***
وقتي كه نامت را
مرور مي كنم
فراموشي لاله ها را
در نطقهاي قبل از دستور
و در حاشيه ديوارها
و در چفيه ها يي مي بينم
كه در تكاپوي
پست و ميز
و نام و نان
تكيه مي زنند
و نمي دانند كه چرا نامت را
از بلوار
از خيابان
از خانه ات برداشته اند
***
وقتي سكوت مي كنم
دلتنگی ام بیشتر می شود
و هر چند سكوت هم
دلتنگي مرا
پايان نمي دهد .
باز هم
مهر
رسید
مهربانی
آمد
چه کسی
می خواهد
مهر
را
- موم -
کند
مهربانی
زیباست
و
خدا
زیباتر .
چقدر مثل همیم
چقدر من مثل تو
و تو مثل من
با همان نگاه
با همان دل ساده
و با همان دغدغه هایی
که نمی دانیم
چه می شود
اما
این را خوب می دانیم
که هیچ کس
شاعر
نمی شود
و هیچ شاعری
هیچ کس
چقدر مثل همیم
مثل هم
دخیل بستیم
به درختی
که سایبانش
نگاه بود
و شاخه هایش
ارادت
به درختی
که می دانست
راز گریه ها
و رمز لبخند ها را
یکبار دیگر
بالا را نگاه کن
تا از پشت این توری
بلور دستانت را
تیمم نمایم
....
مثل هم دخیل بستیم
آن جا که
گمشده ها
– غریب
بر می گردند
و آن جا
که انعکاس دستی
آب را
بهانه می کرد
چه شبهای قشنگی بود
و چه حلاوتی داشت
باغی که
ناخود آگاه در آن
سبزه ها را
نوازش می کردیم
و حیاطی
که با همه ی کوچکی اش
خاطرات بزرگی را
رقم زد
نمی دانم چه می شود
روزگار من
روزگار تو
که هنوز هم ...
نه تا همیشه
مثل همیم .
غزل فاطمه
نذر بي بي دو عالم حضرت زهرا(س)
باغ تا چشم تو را ديد ، مهيّا گرديد
گل به يمن قدم روي تو زيبا گرديد
آب در زمزمه از نام زلالت جاري
رود از چرخش چشمان تو دريا گرديد
نه فلك در غزل خويش نمي گنجيدند
تا قدمگاه خدا سايه ي طوبي گرديد
گوئيا عقد شما در پر باران بستند
كه زمين با نفسي سبز شكوفا گرديد
پيش از اين سهم جهان آتش نامردي بود
از سرانگشت تو زن ، فاطمه معنا گرديد
زينت باغ بهشتند حسين و حسنت
نام تو مادر تنهايي گلها گرديد
عشق شرمنده شد از كوثر زهرايي تو
عقل حيرت زده از (( ام ابيها )) گرديد
تا جهان هست زبان تو پر از زمزمه است
رونق دفتر شعرم غزل فاطمه است
میم مثل من تو مثل عشق
نه مثل آسیه
نه مثل مریم
مثل خود خودتی
مثل خودت
مثل نام قشنگی
که با شعر بال می گرفتم
و با شعور
وهر روز
بهانه می کردم
و یادم باشد
تا در تقویم
- روز چهاردهم –
را
صورتی بنویسم
از سیستان چشمت
تا بلوچستان نگاهت
نشانی ات را
از همسایه ای که
برف موهایش را
قدر می داند
جستجو کردم
و میزبانی
یاری مهربان
سرآغاز اولین نگاه
و دیاری سرسبزتر از باغ خدا
و بارش نور
در جایی که
- گمشده ها –
جان می گیرند
و
– غربت –
گم می شود
و بعد
سنگی از کوه
برمی دارم
تا مهربانی را بزاید
و شب نشینی
زیر نور ماه
و درختی که
تکیه گاه عشق بود و
تا خدا
جاری می شد
در شبهایی
که بوی اقاقی
بهار را
جاودانه می ساخت
می خواهم
در تقویم یادها
روز چهاردهم را
برای همیشه
صورتی بنویسم
و هرروز
بهانه کنم
شعر را
شعور را
و تورا
که مثل خود خودتی
نه مثل مریم
نه مثل آسیه
و نه مثل من
که هنوز
دلواپس صدایی هستم
که می خواند :
( د ر یا
اولین عشق مرا
ب ر دی ....)
سزاوار رفتنیم
شاید تا برهوت همراهی مان کنند
سزاوار رفتنیم
شاید اشکها
غبار چشمها را
بیرون کنند
امروز
دلواپس فردائیم
نمی خوابیم
شاید – ساعتها – بیدارمان نکنند
سزاوار رفتنیم
بردار کوله بار
هرچند شرمسار
هنگام رفتن است .


